خانه / پيرِ معارف ايران حاج ميرزا حسن رشديه

پيرِ معارف ايران حاج ميرزا حسن رشديه

            213

ولادت

حاج ميرزا حسن رشديه دايى آيت الله العظمى حاج سيّد محمّد مولانا روز جمعه پنجم ماه رمضان 1276 ق برابر با 1228 ش در يك خانواده روحانى در شهر تبريز به دنيا آمد([1]) . مادرش سارا خانم نوه صادق خان شقاقى و پدرش آخوند ملاّ مهدى تبريزى از مجتهدين خوشنام و مورد احترام اهالى تبريز بود . آخوند ملاّ مهدى پشنماز كوى چرنداب و از مُدرسان حوزه علميه تبريز بود . از شاگردان معروف وى مرحوم حاج ميرزا عبد الكريم موسوى سرابى معروف به «مؤتمن الشريعه» است كه بعداً به دامادى استادش در آمد([2]) .

 تحصيلات

ميرزا حسن از سنّ پنج سالگى به مكتب خانه رفت و در اثر هوش و استعداد كافى علوم متداول مكتب خانه را طى نمود و آن گاه صرف ، نحو ، فقه و اصول را از پدرش آموخت و براى ادامه تحصيل مى خواست به نجف اشرف سفر نمايد كه شماره اى از روزنامه اختر كه در استانبول چاپ مى شد به دستش رسيد و تأثير عجيبى در روحيه اش ايجاد كرد . رشديّه در خاطراتش در اين مورد مى نويسد :

روزى با پدرم روزنامه اختر را مى خوانديم كه نوشته بود ; در اروپا از هر هزار تن ، ده تن بى سوادند ولى در ايران از هر هزار نفر ، تنها ده نفر باسواد مى شوند ! و انگيزه اين ، بدى شيوه آموزشى و دشوارى درس الفباست . بايد در ايران دبستان هايى به شيوه اروپا بنياد يابد . ([3])

وى سپس با صلاحديد پدرش ، در همان آغاز جوانى به همراه برادر ناتنى اش ميرزا على معروف به «حاج آخوند» براى تحقيق و مطالعه در وضع معارف و طرز تدريس الفبا و روش تعليم در تعليم در خارج از ايران ، عازم بيروت شد و به مدّت دو سال در دارالمعلّمين به تحصيل پرداخت و سپس براى تكميل مطالعات خود در اين زمينه به استانبول رفت و در روش تدريس در مدارس «رشديّه» ، «اعداديّه» به تحقيقاتى دست زد . ولى اصول و روش تدريس در آنجا را مثل ايران مغشوش ديده و اقدام به رفع اشكالات تدريس در زبان فارسى ئ اختراع (الفباى صوتى) در اين زبان پرداخت . ([4])

 تأسيس نخستين مدرسه در قفقاز

در سال 1300 ق به كمك برادر مادرى اش شادروان حاج آخوند نخستين مدرسه ابتدايى ايرانى به سبك جديد را براى كودكان مسلمان در قفقاز تأسيس كرد و از طرف مسلمانان آن ديار مورد استقبال و تجليل قرار گرفت . رشديّه در اين مدرسه نوبنياد شروع به تدريس كتاب «وطن ديلى» ، (زبان وطن) به اسلوب «الفباى صوتى» گرديد و موفّق شد در مدّت 60 ساعت به كودكان خواندن و نوشتن بياموزد .

در اثر حسن تدبير و مديريّت قوى ايشان روز به روز بر تعداد شاگردان مدرسه افزوده مى شد و مدرسه حاج ميرزا حسن به نام «رشديّه» شهرت يافت ، چون در خاك عثمانى مدرسه ابتدايى را «رشديّه» مس گفتند . ([5])

بعد از 5 سال تلاش شبانه روز كار مدرسه رشئيه بالا گرفت ، طورى كه ناصر الدّين شاه هنگام بازگشت از سفر دوّم يا سوّم خود از فرنگ به ايران ، آن را مورد بازديد قرار داد و بسيار پسنديد و اظهار تمايل كرد كه رشديّه آن را به ايران منتقل سازد .

ولى دسايس و نيرنگ هاى اطرافيان شاه خدمات او را پيش شاه وارونه نشان داد و رشديّه نتوانست همراه شاه به ايران بيايد و كارهاى فرهنگى و علمى خويش را در سرزمين مادرى اش ادامه دهد .

 آغاز فعّاليّت هاى رشديّه در تبريز

حاج ميرزا حسن در طول اقامت خود در قفقاز تجربيّات بسيارى كسب كرد و به كمك مرحوم «لطف على بيگ» كه مردى خيّر و خوش نام بود ، از مدرسه هاى تازه تأسيس دولت روم ديدار كرد و تصميم گرفت كه پس از بازگشت به وطن مدرسه هاى جديدى بسازد . بنا بر اين وى پس از ورود به تبريز در سال 1305 يا 1306 ق نخستين مدرسه ابتدايى را در محلّه «ششگلان» يا «خيابان» تبريز تأسيس كرد و به تربيّت دانش آموزان پرداخت . ([6]) نويسنده «تاريخ فرهنگ آذربايجان» در اين زمينه مى نويسد :

فقيد نام برده با برادرش ميرزا على در آن باب مذاكره و معاهده كردند كه موقع بازگشت به تبريز دبستانى با طرز نو تأسيس نمايند و اطفال را روى حصير نه بلكه روى نيمكت نشانند و اشكال حروف را با تقطيع تعليم دهند و تمام قواعد و اصول تعليم را (پداكوژى) كه در دبستان هاى خارج از ايران ديده اند ، در كشور خود مرسوم دارند .

چون هر دو برادر به تبريز برگشتند ، رشديّه در جنب مسجد شيخ الاسلام (روبه روى حمّام قائم مقام) مدرسه اى با اسلوب جديد باز كرد . آقاى حسين واعظ در همان دبستان عنوان معلّمى داشته و از شاگردان مبرّز آن دوره ميرزا رضا صحّاف زاده كه سپس مدير دبستان پرورش گرديد ، بوده است .

برادر حاج ميرزا حسن به تنهايى در مسجد ميدان مقصوديّه مكتبى كه با مكاتب ديگر اندكى متفاوت بود ، دائر كرد . مثلا در ساعات تنفّس شاگردان به حياط مسجد مى آمدند به جاى زنگ سياحت كه به ناقوس شبيه نباشد ، يكى از شاگردان كه صداى رسا داشت ، اين شعر را مى خواند :

اَلا اى عزيزان دشت صباوت *** به بيرون رويد از براى سياحت

پس از يك ربع ساعت باز با صداى بلند اين شعر را قرائت مى كرد :

هر آن كو پى علم و دانايى است *** بداند كه وقت صف آرايى است

شاگردان دو به دو صف بسته به مشجد وارد شده و هر يك در سر جاى خود مى نشست . همين طور وقت ناهار يك شعر خوانده مى شد به جاى زنگ ناهار . هر يك سفره نان را باز كرده ناهارش را مى خورد . همين آداب نو ظهور سبب قيل و قال مردم شد . ([7])

 گرفتارى هاى رشديّه

فعّاليّت هاى رشديه در امر تعليم و تربيت موجب گفتگو و انتقاداتى در بين اقشار مختلف مردم گرديد و در اثر حمله گروهى از مخالفان مجبور به ترك شبانه تبريز شد و به مشهد مقدّس هجرت نمود و پس از شش ماه به تبريز بازگشت و در محلّه خيابان براى دوّمين بار مدرسه اش را داير كرد . ولى اين بار نيز مدرسه نوبنياد ايشان مورد هجوم برخى ديگر از افراد قرار گرفت و براى دوّمين بار راهى مشهد رضوى گرديد و مدّتى را در آنجا سكونت نمود . ([8])

امّا بار ديگر وى از تصميمى كه داشت منصرف نشد به تبريز بازگشت و براى سوّمين بار در محلّه چرنداب ، مدرسه اش را پايه گذارى كرد و كارهايش را از نو آغاز نمود .

متأسّفانه اين بار نيز مورد بى مهرى مخالفان قرار گرفت و در اثر حمله آنها به دبستان رشديّه و تهديد به قتل ، از راه روسيّه راهى مشهد مقدّس گرديد و چند ماهى را در آنجا اقامت كرد .

پير معارف ايران ، على رغم همه مشكلات و كار شكنى ها مجدداً به زادگاهش مراجعت نمود و براى چهارمين بار در محلّه «نوبر» با اطفال فقراء و بى سرپرست مدرسه را دائر و شمار شاگردان را به 357 و شمار معلّمان را به 12 نفر رسانيد . مكتب دارانِ پريشان شده از سرسختى رشديّه به جان آمدند ، به ناچار به پدر رشديّه آخوند ملّا مهدى متوسّل شده و او را به شدّت تهديد كردند . او نيز صلاح فرزند خود را در اين ديد كه فعلا مدرسه را منحل كند و براى اين كه سر و صداها بخوابد به سرزمين رضوى برود ، او نيز نصيحت پدر را شنيد و چنين كرد . ([9])

حاج ميرزا حسن بار ديگر به تبريز برگشت و براى پنجمين بار در محلّه «بازار» مدرسه را تأسيس كرد و مورد استقبال قرار گرفت . اين بار نيز مخالفان و معاندان حركت هاى اصلاحى او را نتوانستند قبول كنند و لذا با چوب و چماغ به مدرسه حمله نمودند و موجب جراحت كودكان و قتل يكى از آنان شدند . ولى متأسّفانه اين بار نيز راه مشهد را در پيش گرفت و در آن ديار سكنى گزيد . ([10]) او در مشهد آرام نگرفت و اقدام به تأسيس دبستانى نمود ، امّا هنوز چند صباحى از تأسيس آن نگذشته بود كه برخى از افراد به تحريك مكتب داران سنّتى به مدرسه و شخص رشديّه هجوم آوردند و مدرسه را غارت و دست رشديّه را شكستند . وى پس از بهبودى و معالجه دستش به تبريز آمد و براى ششمين بار در محلّه «ليل آباد» مدرسه اى داير نمود . ([11]) در اين مدرسه علوم مقدّماتى فارسى ، عربى ، ادبيّات فارسى و زبان فرانسه تدريس مى شد . حاج ميرزا حسن همچنين براى سالمندان (اكابر) كلاسى تشكيل داد كه در مدّت نسبتاً (90 ساعت) خواندن و نوشتن را به آنان آموخت و پس از چند ماهى از دانش آموزان خود امتحان گرفت . روزنامه ناصرى در شماره 11 سال اوّل (غرّه ربيع الاول 1312) تحت عنوان (امتحان در مدرسه رشديّه) مى نويسد :

چندى قبل يك مجلس ، با حضور جمعى از نصحاء و ادباء ، در مدرسه مزبوره مختصر امتحانى به عمل آمده بود . در آن امتحان مردان بى سواد از 25 تا 40 ساله كه در مدّت 90 ساعت تعليم حروف ابجد و زاوياى الفباى سى و دو گانه را تحصيل نموده و تعليم گرفته بودند ، به عمل آمد . چند سطرى به آنها املاء شده در صفحات تابلو (لوحه) كه هر يك در دست داشتند با كمال صحت نوشتند . ([12])

مدرسه رشديه به مدت سه سال دوام يافت و در اين مدت طرفداران زيادى پيدا نمود . تاريخ و فرهنگ معاصر در اين باره مى نويسد :

امّا اين دفعه مخالفان قصد جان رشديّه كردند و شبى در گذرگاه چند تير به طرف او شليك كرده كه يكى از گلوله ها به پايش اصابت نمود و مجروهش ساخت . رشديه در آن موقع با توجه به اين كه دستش را در مشهد شكسته بودند و پايش را نيز در اين واقعه مجروح شده بود ، شعرى بدين مضمون خواند :

مرا دوست بى دست پا خواسته است *** پسندم همان را كه او خواسته است رشديّه پس از بهبودى هر چه كوشيد مدرسه اى تأسيس كند ، هيچ كس جرأت نداشت خانه خود را اجاره ندهد ، رشديّه اين بار از پول فروش مزرعه اى كه داشت با اجاره علماء نجف مسجد شيخ الاسلام را كه روبروى دارالفنون بود و مزبله دانى بازايان و مردم رهگذر شده بود تعمير كرد و آنجا را براى هفتمين بار مدرسه نمود و براى اوّلين بار در ايران ميز و نيمكت و تخته سياه تهيه كرد ; امّا اين دفعه نيز … . ([13])

 نامه كارگشاى رشديّه

در سال 1313 ق ميرزا عليخان امين الدوله كه به نيك نامى شهرت داشت با پيشكار خود مظفّر الملك به سمت والى آذربايجان وارد تبريز گرديد . حاج ميرزا حسن توسّط آشنايى خود با مظفّر الملك نامه اى به امين الدّوله نوشت كه اين شعر سرسخن آن بود :

من زار و خاكسارم و تو ماه و آفتاب *** گلها و لاله ها دهم ار تربيّت كنى

امين الدوله ميرزا حسن ره به ملاقات دعوت كرده و دستورى حضورى داد كه 60 نفر از بچّه هاى يتيم و بى بضاعت را جمع كرده و با خرج او مدرسه باز كنند . ميرزا حسن با دلى شاد از مجلس والى بيرون آمد و فورى در كوى ششگلان خانه اى كرايه كرد و 60 نفر دانش آموز گرد آورد و آنها را با هزينه والى با لباس و كلاه متّحد پوشاند و آن گاه با خاطرى آسوده كه با حمايت امين الدوله كسى جرأت تعرّض نخواهد بود ، هشتمين مدرسه رشديّه را از نو داير كرد . ([14]) نويسنده تاريخ فرهنگ آذربايجان مى افزايد :

ايمن الدّوله گاهى خود به مدرسه آمده و از نزديك آموزگاران و دانش آموزان را تشويق و نوازش مى كرد . روزى ميرزا رضا صحّاف زاده كه در مدرسه منزلت و مثابه دانشيار بود لايحه و اشعارى تهيّه و در حضور امين الدّوله قرائت نمود . مطلع اشعارش اين بود :

امروز بزم ما چه عجب رشك گلشن است *** مانند آفتاب درخشنده روشن است

چون همه را از بانى و مدير و معلّم و متعلّم محرّك اصلى عشق و علاقه و ايمان و ميهن دوستى و كسب دانش و توسعه فرهنگ بود . با اين كه آموزشگاه رشديّه به علّتى ، دير نپاييد ، «خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود» اثرات خوب بخشيد و در افكار يك جمعى حس همكارى توليد كرد . روزى يك بار اشعار زير را اطفال مدرسه با هم زمزمه مى كردند :

باغ و بهشت ما همه گلزار مكتب است *** بر قلب ما سرور ز ديدار مكتب است

اين مدرس شريف كه رشديّه نام اوست *** دار الفضائل است و در انظار مكتب است

نهج البلاغه است و يا روضه صفا *** يا نزهت القلوب و يا دار مكتب است

بس مردمان طواف در كعبه مى كنند *** ما را طواف بر در و ديدوار مكتب است

هر روز جوى علم به بستان قلب ما *** جارى ز چشمه سار گهر بار مكتب است

بر ناز و نعمت دو جهان سر نياورد *** از جان و دل هر آن كه خريدار مكتب است

جانا اگر به روضه رضوان مقيّدى *** جنّات تجر تحتها الانهار مكتب است

يا رب بلطف و مرحمت خود نظر نما *** بر حال آن كسان كه سالار مكتب است ([15])

امين الدّله مدّت كمى سرپرست حكومت آذربايجان بود . سپس به پايتخت احضار شده و به مقام صدارت عظمى ارتقا يافت و چون اين حكومت خوش درخشنده و مستعجل از تبريز رفت ، تبليغات عليه رشديّه توسعه يافت و مورد لعن و نفرين قرار گرفت . زمانى كه امين الدوله بهصدارت رسيد ، از رشديّه ، منسوبين و همكاران وى خواست كه به تهران بيايند و فعاليت خودشان را در آنجا ادامه دهند .

 تأسيس مدرسه رشديه در تهران

رشديّه در تهران از كارهاى فرهنگى دست نكشيد و با تشويق امين الدوله در سال 1315 ق در كوى دروازه قزوين و در باغ كربلايى عباس على مدرسه مفصلى تأسيس نمود و سپس انجمن معارف را تشكيل داد . امّا اين روند كار ديرى نپاييد و با عزل امين الدوله و روى كار آمدن امين السلطان ، كار رشديّد دوباره به سختى گراييد ، حقوق او قطع شد و او را از ورود به انجمن كه خود تأسيس كرده بود مانع شدند و كار مدرسه به تعطيلى منجر گرديد . حاج ميرزا حسن به حجّ رفت و پس از بازگشت از سفر حجّ به آستانه حضرت فاطمه مهعصومه سلام اللّه عليها در قم پناهنده شد . ([16])

فعّاليّت هاى سياسى

در سال 1318 ق به عتبات عاليات سفر كرد و سپس به كشورهاى عربستان ، سوريّه و فلسطين سفر نمود و پس از آن به تهران بر گشت . در اثر روحيّه انقلابى و پر تحرّكى كه داشت در برابر استبداد و استعمار ايستاد و فعّاليّت هاى خود را در دو خطّ متوازى پيش برد : اوّل اين كه در بيدار كردن مردم از هيچ كوششى فروگذار نمى كرد و در اين رابطه روزنامه «مكتب» را در سال 1323 ق و روزنامه «طوفان تهران» را در سال 1326 ق در تهران انتشار داد و مقالات ضد استبدادى و استعمارى مى نوشت و مردم را به استقبال فرهنگى دعوت مى نمود و هم شبانه در محلّات تهران شب نامه هايى در مورد نكوهش دريافت وام از روسيّه و بدگويى از امين السّلطان (ميرزا على اصغر خان اتابك) پخش مى كرد و در مدرسه و منزل خود با عدّه اى از افراد همچون مجد الاسلام كرمانى ، ناظم الاسلام كرمانى و ميرزا آقا اصفهانى انجمنى تشكيل مى داد و با همكارى آنها ميان گروه هاى مخالف هماهنگى ايجاد مى كرد . فعّاليّت هاى وى موجب گرديد كه عين الدّوله ، مجد الاسلام كرمانى ، ميرزا آقا اصفهانى و حاج ميرزا حسن رشديّه را به «كلات نادرى» در استان خراسان تبعيد نمايند و چون محمّد على شاه قاجار از حكومت افتاد به تهران برگشت و كارهاى خود را از سر گرفت .

دوّم اين كه با تأسيس مدرسه به سبك جديد از نفوذ فرهنگى استعمار و قدرت هاى چپاولگر جلوگيرى مى كرد و هدفش اين بود كه فرهنگ و اداره مدارس از دست علماء و قشر مذهبى و فرهنگى خارج نشود و به دست بيگانگان و بيگانه پرستان نيفتد . ([17])

 تأليفات

آثار و تأليفات او اغلب كلاسيك و در آن زمان تعليم و تدريس آنها در مدارس معمول بوده است ، آثار چاپ شده وى عبارت است از :

1 ـ آناديلى و وطن ديلى ، (تركى) ;

اين كتاب به زبان تركى بوده و بارها به چاپ رسيده است . كتاب چاپ شده در مدارس مسلمانان قفقاز و تركستان به نام كتاب اوّل تدريس مى شود .

2 ـ كفاية التعليم ;

اين كتاب در سال 1320 و 1323 ق در تهران به چاپ رسيده است .

3 ـ نهاية التّعليم ;

اين كتاب در سال 1318 و 1320 ق در تهران چاپ سنگى شده است .

4 ـ اصول عقايد يا اتّحاد بشر ;

اين كتاب در سال 1324 ق تهران منتشر شده است .

5 ـ المشتقات ;

اين كتاب در سال 1337 ق در رشت انتشار يافت .

6 ـ الفباى جديد .

7 ـ بداية التعليم .

8 ـ تكملة الصرف .

9 ـ كتاب الفباء .

10 ـ تبصرة الصبيان .

11 ـ صد درس .

12 ـ تربية البنات .

13 ـ تأديب البنات .

14 ـ هداية التعليم .

15 ـ تسهيل الحساب ([18])

رشديّه در قم

پير معارف ايران پس از سال ها تلاش ، در سال 1315 ش از وزارت معارف وقت باز نشسته گرديد و براى سپرى نمودن دوران بازنشستگى به شهر مقدّس قم انتقال يافت و تا پايان عمر در آن شهر ماندگار شد . رشديّه هر روز به طور مرتب در محفل درسى مؤسس حوزه علميّه قم ، آيت اللّه العظمى حاج شيخ عبد الكريم حائرى يزدى حاضر مى شد و از افادات آن فقيه فرزانه بهره مند مى گرديد .

او در تكيه ملاّ محمود مدرسه اى داير كرد و به تعليم و تربيت كودكان كه اكثراً فقير و بى چيز بودند پرداخت و كلاسى هم ويژه نابينايان تشكيل داد و با روشى خاص آنان را آموزش مى داد([19])

روزى در موقع تدريس در كلاس بى هوش افتاد ، پزشك بر بالينش آوردند ، چون به هوش آمد پزشك به او توصيه كرد كه در اين سن با توجّه به ضعف جسمانى از تدريس خوددارى و استراحت نمايد . ايشان با كمال ناراحتى گفت : چرا غافليد ؟ ! اگر در همان حالت كه ضعف كرده بودم چشم از اين عالم مى بستم ، قطعاً جايم در بهشت بوده ، چه سعادتى از اين بالاتر كه معلّم در حين اجراى امر مقدّس تعليم بميرد ، حيف كه سعادتم يارى نكرد . ([20])

وفات

پدر آموزش و پرورش نوين و پير معارف ايران زمين در ذيقعده 1364 ق برابر با 19 آذر ماه 1323 ش در سنّ 97 سالگى در جوار حرم باصفاى بى بى دو عالم حضرت فاطمه معصومه سلام اللّه عليها بدرود حيات گفت و روى دوش دوستداران فرهنگ و ادب و طلّاب علوم دينى در قبرستان نو به خاك سپرده شد . روى سنگ قبرش نوشته شده :

آرامگاه حاج ميرزا حسن رشديّه اوّل مؤسس مدارس جديد در ايران 19 آذر 1323 .

در فرازى از وصيّت نامه وى آمده است :

مرا در محلّى به خاك بسپاريد كه هر روز شاگردان مدارس از روى گورم بگذرند و از اين بابت روحم شاد شود .

محمّد على صفوت در تاريخ وفات ايشان چنين گفته است :

آشنايى در آمد از در گفت *** خبرى بد شنيدم از راديو

گفتم اى بوم چيست وقعه شوم *** دل بر آشفت آشكار بگو

گفت بشنيدم اين نوا ز جهان *** رفته رشديّه حيف باد از و([21])  جملاتى حكيمانه از رشديّه

وقتى كه مخالفان مدرسه اش را تخريب مى كردند با روى گشاده و خنده مى گفت :

اين جاهلان نمى دانند كه با اين اعمال نمى توانند جلو سيل بنيان كن علم را بگيرند . يقين دارم كه از هر آجر اين مدرسه خود مدرسه ديگرى بنا خواهد شد ، من آن روز را خواهم ديد .

هيچ خدمتى بزرگ تر از معلّمى و هيچ خدمتگذارى بزرگتر از معلّم وجود ندارد .

اجلال علماء واجب است ، اگر ايشان علم را تحقير نكنند .

استغناى طبع ، دولت پاينده است .

ايراد در كار نيك كسان ، عادت ناكسان است .

نه هر كه به ظاهر حقير است ، لايق تحقير است .

اكسير احمر عبارت است از تكميل فضائل و رفع رذائل نفس .

مؤخر را مقدّم داشتن ، مقدّم را از دست دادن است .

انجام مهّام ملى را بركات وجود و علّت حيات خود فرض كن .

«امّ الرذائل» لقب جهل است چنان كه «امّ الفضائل» لقب علم .

در مشاوره تا تصديق نكنى قول ديگران را نسنجيده امضاء نكن .

سختى كشى ز دهر چون سختى دهى به خلق *** در كيفر فلك غلط و اشتباه نيست ([22])



[1]- مشاهير آذربايجان ، صمد سردارى نيا ، ج 1 ، ص 180 .

[2]- گلشن ابرار ، جمعى از پژوهشگران حوزه علميّه قم ، مقاله نگارنده .

[3]- مشاهير آذربايجان ، صمد سردارى نيا ، ص 280 .

[4]- تاريخ و فرهنگ معاصر ، ش 3 و 4 ، س 1 ، ص 145 .

[5]- اثر آفرينان ، سيّد كمال حاج سيّد جوادى ، ج 3 ، ص 111 ، مشاهير آذربايجان ، ص 282 .

[6]- تاريخ فرهنگ آذربايجان ، ص 4 ، اثر آفرينان ، ج 3 ، ص 111 .

[7]-تاريخ فرهنگ آذربايجان ، محمّد على صفوت ، صص 4 ـ 5 .

[8]- مشاهير آذربايجان ، ص 284 .

[9]- تاريخ و فرهنگ معاصر ، ش 3 و 4 ، س 1 ، ص 150 .

[10]- آذربجانان آذربايجان ، مهدى اكبرى حامد ، ص 81 .

[11]- تاريخ و فرهنگ معاصر ، ش 3 و 4 ، س اوّل ، ص 150 .

[12]- مشاهير آذربايجان ، ص 285 ، (به نقل از روزنامه ناصرى) .

[13]- تاريخ فرهنگ و معاصر ، ش 3 و 4 ، س اوّل ، ص 152 .

[14]- آذربجانان آذربايجان ، ص 82 ، اثر آفرينان ، ج 3 ، ص 111 .

[15]- تاريخ و فرهنگ آذربايجان ، صص 7 ـ 8 .

[16]- اثر آفرينان ، ج 3 ، ص 111 ، لغت نامه دهخدا ، على اكبر دهخدا ، ج 8 ، ص 10642 .

[17]- تاريخ و فرهنگ آذربايجان ، صص 7 ـ 8 .

[18]- مشاهير آذربايجان ، ص 288 ، اثر آفرينان ، ج 3 ، ص 112 ، مؤلّفين كتب چاپى ، ج 2 ، صص 555 ـ 556 .

[19]- مشاهير آذربايجان ، ج 1 ، ص 292 .

[20]- تاريخ و فرهنگ معاصر ، ش 3 و 4 ، س اوّل ، ص 165 (به نقل از زندگى نامه رشديّه) .

[21]- تاريخ و فرهنگ آذربايجان ، صص 12 ـ 13 ، تاريخ و فرهنگ معاصر ، ش 3 و 4 ، س اوّل ، ص 165 .

[22]-تاريخ و فرهنگ آذربايجان ، ص 12 .

بالا